ده روز در بهشت

امروز که حالم خوبه

امروز که خواهرم با بچه هاش مهمونم هستند

امروز که خیلی زودتر از بچه ها بیدار شدم و چند تا کار انجام دادم

امروز که به گروه مامانایی سر زدم که زمان بارداری مریم باهاشون دوست شدم و از بین نوشته هایی که تند تند رد میکنم، آدرس وبلاگ یکیشون رو دیدم
دلم خواست وبلاگ رو باز کنم و بنویسم

دلم خواست و وقتش هست

خیلی وقته میخوام بیام و بنویسم برای شاید خواننده ای که از قدیم منو میخونه و در دلتنگیهای دوری مامان و بابام ابراز همدردی کرده و کامنتش حالمو بهتر کرده

میخوام بنویسم که ما دو هفته قبل از ماه رمضان خیلی غیرمنتظره، ده روز تو بهشت بودیم. ده روز همه خانواده، هر 5 نفرمون با هم تو یه خونه زندگی کردیم. با هم بیرون رفتیم. با هم خرید کردیم. با هم غذا خوردیم. با هم خندیدیم.با هم گریه کردیم حتی. با هم صحبت و تحلیل علمی و ادبی کردیم. با هم نماز خوندیم. نماز جماعت پشت سر بابام. شاید بتونم بگم تو تک تک نمازها از خوشحالی این که دارم پشت سر بابام، بابای عزیزم، بابایی که به عدالتش ایمان دارم، نماز میخونم اشکم جاری میشد. 

دیدن مامان که همون مامان خودمون بودند، انگار که پنج سال از آخرین دیدارمون نگذشته بود.

دیدن علیرضا که مردی شده بود خواستنی و چقدر شیرین بود همراهی و هم صحبتی باهاش.

ما ده روز با هم نفس کشیدیم، زیر یک سقف. ده روز تو بهشت بودیم. ده روز تو رویا بودیم.

خدا رو هزاران بار شکر میکنم برا اون ده روز و امیدی که در دلمون زنده کرد برا دیدارهای بعدی


زمان: 2018-06-25 11:30:07