جاده لبریز سوز سرماست.....

رهسپارم به سویت اما 

جاده لبریز سوز سرماست.

 

با هزار امید به 7 بهمن کارهای سفر رو انجام دادیم.

دو روز قبل از رفتن زمزمه های بدی شنیده شد. سعی کردیم خودمون رو امیدوار نگه داریم.

رفتیم مصاحبه، با بچه ها تابلو شدیم تو اون سفارت ساکت و آروم.

و در آخر بهمون گفت متاسفانه الان نمیتونیم به شما ویزای ورود به آمریکا بدیم.

مبهوت در سکوت اومدیم بیرون.

ساعتهای بعدش با وعده دیدار تو کشور سوم خودمون و بچه ها رو آروم کردیم. شب شنیدیم ایرانی هایی که گرین کارت دارن هم اگه خارج بشن، نمیتونن برگردن به آمریکا. به بچه ها چیزی نگفتیم.

گفتن کسانی که ویزا دارن رو هم اجازه ورود ندادن و برگردوندن به کشور مبدا. خودمون رو دلداری دادیم که اگه ویزا میدادن هم نمیتونستیم بریم. خوب بود کلی بلیط میخریدیم و 17 ساعت پرواز میکردیم و بعد برمیگردوندنمون؟

چند روز بعد گفتن یه قاضی حکم رییس جمهور رو غیرقانونی دونسته و ایرانی ها با گرین کارت و ویزا مشکلی را رفت و آمد ندارن.

امروز بعد از دو هفته من تو خونه تنها نشستم و گریه میکنم برای همه امیدهایی که برای دیدار دو سه ماهه داشتیم و نابود شد.

چرا آخه؟ لعنتی یه دونه سوال از بچه ها نپرسید که بدونه ما میخواهیم برگردیم ایران. یه مدرک از ما نخواست که ببینه کارمون تو ایران چیه. 

حالا هی فکر میکنم اگه جواب سوالاش رو محکم تر داده بودم، شاید ویزا میداد. چرا ازش نپرسیدم چرا ویزا نمیدین؟

باز هم خدایا دمت گرم که اون سفر ترکیه رو یهویی جور کردی و ده روز ما رو بردی تو بهشت.

خیلی سخته اما، این همه دووووووووری.

 

من به جز آبی نگاهت آسمانی نمیشناسم

...........

رهسپارم به سویت اما جاده لبریز سوز سرماست

............

مرا باور کنی یا نه تویی پایان ویرانی

............

نمیرود ز یادم تمام خاطراتی که عاشقانه سر شد

 


زمان: 2018-06-25 11:30:05